صدای شما؛ فاریاب
من در یکی از مکاتب خصوصی مصروف وظیفه مقدس معلمی بودم و به صنوف سال اخیر دوره لیسه تدریس می نمودم. همچنان، از خانه خود به زنان سواد آموزی درس می دادم. من بیشتر از 20 شاگرد داشتم و آنها از تدریس و آموزش خیلی خرسند بودند.
متأسفانه، پس از آنکه مقامات بالفعل امور کشور را به دست گرفتند و زنان را از کار منع نمودند، ما مجبور شدیم در خانه بنشینیم، بناءً من نمی توانستم جایی برای تدریس بروم. همچنان، مقامات بالفعل به خانه ما آمدند و برایم گفت که باید تدریس خانگی را متوقف سازم و من مجبور شدم آنرا متوقف کنم.
اکنون، وظیفه، معاش و درآمد ندارم. من با استفاده از معاشی که در وظیفه معلمی به دست می آوردم از خانواده و خواهر و برادرم حمایت می کردم، اما حالا نمی دانم برای بقای حیات خود چی کنم و چگونه بتوانم آزادی داشته باشم و بتوانم برای خانواده، جامعه و خودم کار نمایم.
همچنان، شاگردان قبلی ام می گویند که آنها به آینده خود زیاد امیدوار بودند، اما اکنون دیگر نمی توانند به آموزش دسترسی داشته باشند. من همواره در مورد آرزو ها و تلاش آنان برای داشتن یک آینده درخشان فکر می کنم. پشت آنها بسیار دق شده ام و درک می کنم که آنها خیلی اندوهگین اند و از مشکلات روانی رنج می برند. آنها امید شان را از دست داده اند و من برای شان شدیداً به تشویش هستم.
زمانیکه طالبان به قدرت تکیه زدند، ما را از راه اندازی مکاتب منع نمودند، اما هنوز هم به شاگردان خود از خانه تدریس می کردم. آنها به خاطر اینکه دروس شان را از خانه ادامه می دهند، خیلی خرسند بودند.
اما اکنون، هر چیز تغییر کرده و نمی دانم این وضعیت را چگونه مدیریت نمایم

